تبليغاتX
رهروان نـــور
رهروان نـــور
سرزمین نــــور
نگارش در تاريخ یکشنبه 15 آبان1390 توسط فرخنده
من این سرزمیـــن را یک سرزمیـــن مقـــدس می دانم.

اینجا نقطه ای است که ملائک الهــی که شاهد فداکاری مخلصانه ی این شهــدای عـــزیز بودند، به اینجا تبــرک می جویند.

اینجــا متعلق به هرکسی است که دلش برای اسلام و برای قرآن می تپـد.

اینجــا متعلق به همه ملت ایــران است.

 

"حضرت آیت الله خامنه ای ، شلمچه ۸/۱/۱۳۷۸ " 

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 6 مهر1390 توسط فرخنده

نگارش در تاريخ دوشنبه 28 شهریور1390 توسط فرخنده

اروند وحشی، عنوان اروند در شب حمله بود.

 آن شب بارانی که آب شدت می گرفت  و مد می شد

 و با این جزر و مد، زیر پای بچه ها خالی می شد.

 بچه ها باید مسیر آب را از این سو تا آن سوی آب می پیمودند.

 زیر بارش باران دوشکا و حمله ی سنگین نیروهای عراق، با وجود هوای بارانی و با وضعیت وحشی اروند،...

 آن هم با لباس غواصی رفتن به آن طرف آب، یعنی خودکشی.

 ولی شب عملیات، غواصان؛

 دلیر مردانی که در دل اروند مدفونند، لب رودخانه می آیند تا شهر فاو را به محاصره ی خود درآورند.

عزیران غواص ما خودشان را در این آب، همچون کمربندی بسته، به هم پیوسته بودند...

 تا بتوانند خود را به آن طرف مرز رودخانه برسانند.

آنان با سلاح ایمان با دستان خالی...،

 شهر بندری فاو را در نیمه شب محاصره و صبح هنگام، شهر فاو را از هرگونه دشمن پاک سازی می کنند.

نگارش در تاريخ یکشنبه 20 شهریور1390 توسط فرخنده

در گوشه ای از خاک شلمچه، یادمان قبور شهدای تفحص ارتش را می بینی.

 در کنار این گلزار، باتلاقی به چشم می خود که در نزدیکی خط مرزی عراق است که برای تفحص شهدای این منطقه، گروه هایی اعزام می شوند ،

و با تجهیزاتی چون مین یاب و مین کوب، برای یافتن پیکرهای پاک شهدا و اجساد مطهرشان، اقدام به پاک سازی می کنند.

ولی چون این محل، باتلاق بوده، کل تجهیزات در باتلاق فرو رفته، نمی توان هیچ گونه اقدامی برای بیرون آوردن اجساد شهیدان انجام داد.

 

نگارش در تاريخ جمعه 11 شهریور1390 توسط فرخنده

شهدا پیشرو و پیشگام بودند و سنگر دوم، خانواده های شهیدان و دیگر ایثارگران...

 رفتند جلو، مانع ها را از سر راه برداشتند...

و توانستند یک ملتی را که چند قرن او را به بی حالی و تسلیم در مقابل زورگویان عادت داده بودند...،

تبدیل کنند به این ملت با نشاط، سرافراز، پر افتخار و با عزم و اراده ی مستحکم و راسخ...

نگارش در تاريخ چهارشنبه 2 شهریور1390 توسط فرخنده

و بعد از خرمشهر و آبادان، به رودخانه ی کارون رسیدیم.

رودخانه ی کارون پس از پیمودن مسافتی که به خرمشهر نزدیک می شود، دو مسیر پیدا می کند:

یکی مسیر غرب کارون است که رودخانه ی «بهمن شیر» را تشکیل می دهد و مسیر دیگر به طرف گمرگ خرمشهر، تا آب های دجله و فرات را که در نقطه ی «القرنه» به هم پیوسته اند با هم مخلوط شده و اروندرود را تشکیل می دهند.

پس از دیدار اروند، به منطقه ی والفجر 8 ، معروف به «فتح فاو» رفتیم.

نیروهای اسلام از منطقه ی عمومی اروند، کنار آبادان، تا منطقه ی فاو را در تاریخ 19/11/64 آزاد کردند.

  

نگارش در تاريخ دوشنبه 24 مرداد1390 توسط فرخنده

پس از دیدار شلمچه، راهی خرمشهر شدیم. نماز ظهر خود را در مسجد جامع خرمشهر خواندیم.

مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود که می تپید و تا بود، مظهر ماندن و استقامت بود.

مسجد جامع خرمشهر، مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته و در بی پناهی، پناه داده بود.

آن هنگام که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگریز شدند که به آن سوی خرمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع، مظهر همه ی آن آرزویی بود که جز در بازپس گیری شهر برآورده نمی شد.

نگارش در تاريخ سه شنبه 18 مرداد1390 توسط فرخنده

بـر در و دیـــوار شلمچـه نوشتــه اند:

بر تربـت پاک شهیــدان شلمچه صلـوات

از پاره های دل من، شلمچه غمگین است

سخـن چو بلبل از آن عاشقانـه می سـازم

دلم برای غروب شلمچه تنگ شده، بگو چه چاره کنم؟

 

نگارش در تاريخ شنبه 15 مرداد1390 توسط فرخنده

بعد از دیدار طلاییه و بعد از گذشتن از کوشک و اتراق در حسینیه ی «کوشک» و «زید» و گذشتن از این خط مرزی، به شلمچه رسیدیم.

تا وارد شلمچه شدیم، شمیمی از بهشت به مشام ما رسید.

شلمچه، مرز پاکی ها و دلاوری ها و قتلگاه شهدای گمنام...

شلمچه، کربلای شهیدان انقلاب اسلامی و میعادگاه فرزندان خمینی کبیر است.

شلمچه ، جای مردان خداست. به زیارتگاه شهدای  شلمچه، دشت آزادگان خوش آمدید.

مسیر را پشت سر هم پیمودیم.

سنگرها و خاکریزها را می دیدی، با اقامتی افراشته و تپه های سوراخ مانند که آثار گلوله های هشت سال دفاع مقدس را یادآوری می کرد و فرهنگ مقاومت را در یادها زنده می ساخت.

عملیات های مختلفی از خط مرزی شلمچه آغاز شده بود؛ از جمله، قسمتی از عملیات رمضان، با رمز یا صاحب الزمان.

در پنج سال پیش در منطقه ی شلمچه، دو گردان از بچه های گروه تفحص مشهد، در همین منطقه مدفون شدند. این خاک، معروف به شهرک «دویجی» و «شهرک» شلمچه است.

این تربت، حاج حسین خرازی ها، دقایقی ها، شمایلی ها و ... را از ما گرفته است.

نگارش در تاريخ چهارشنبه 5 مرداد1390 توسط فرخنده

عملیات خیبر از طلاییه ی قدیم، یعنی گودال قتلگاه شهدای خیبر آغاز شد و تا طلاییه ی فعلی امتداد داشت.

روز عملیات در تاریخ 3/12/62  بود. در این عملیات، 1060 تن از رزمندگان لشکرهای مختلف سپاه به خیل شهیدان پیوستند.

سردار فاتح خیبر، حاج ابراهیم همت بود.

 عراق در این عملیات، از بمب شیمیایی علیه رزمندگان اسلام استفاده کرد.

عملیات خیبر، رأس ساعت 30/8 با رمز مقدس «یا رسول الله» آغاز شد و هدف از عملیات، تصرف و تأمین جزایر «مجنون» و بخشی از «هورالهویزه» بود و یگان های عمل کننده ی این عملیات عبارت بودند از:

 لشکر 27 مکانیزه ی محمد رسول الله (ص)، لشکر 17 علی ابن ابی طالب، لشکر چهارده امام حسین (ع)، لشکر 19 فجر، تیپ 133 المهدی (عج) ، تیپ 20 رمضان، تیپ 10 سیدالشهدا (ع).

دردا که آفتاب شهـادت غروب کرد

تاریـک کرد این شب تیره نهـار ما

نگارش در تاريخ پنجشنبه 30 تیر1390 توسط فرخنده

عجب طلایی

آنکه صحبت می کند، می گوید: « طلائیه، عجب طلائی! »

من یاد ویترین طلافروشی های شهر می افتم و طلاهایی که با رنگ طلایی شان آدم را میخکوب می کند. خاصیت رنگ طلایی این است که جذب کننده است؛ یعنی تو قادری چند ساعت پشت ویترین های طلافروشی ها بایستی و نگاه کنی.

اما طلائیه...

اما الان دو ساعت است که اینجا بیتوته کرده ایم.

 این را وقتی به ساعت نگاه می کنم، می فهمم. خنده ام می گیرد.

فکر کردم نیم ساعت است که اینجا هستیم؛ اما نه، دو ساعت گذشته و من، نه خستگی در کسی می بینم و نه دل کندن و رفتن.

 آنکه صحبت می کند، حتما ساعت ها اینجا بوده و هربار برایش جذاب تر بوده که می گوید: «طلائیه، عجب طلائی! »

اما واقعا طلائیه چقدر با طلا فرق دارد؟

آن دنیا دارد، تفاخر دارد، ثروت دارد، علافی دارد، ... اما طلائیه هیچ کدام را ندارد.

 راستی، طلائیه چه طلائی دارد که این قدر محبّ دارد؟

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 14 تیر1390 توسط فرخنده

شعاع نور شلمچه

هوای اینجا که به صورت ها می خورد، انگار خودش سکوت می آورد و چشم ها را خیس اشک می کند.

 پیرزنی خم می شود و کفش های ساده اش را در می آورد.

 کاروان های دیگری هم هستند. به همه جا چشم مس گردانم.

 نمی دانم می خواهم چه چیزی را ببینم که نیازمند این قدر بی تابی است.

 گروه به حرکت خودش ادامه می دهد.

راه باقی است.

پیرزن تند تند با گوشه ی چادرش اشک هایش را که مثل باران از چشم هایش می بارد، پاک می کند.

تا به حال این همه اشک ندیده ام.

 پیش خودم می گویم: «چه حاجتی دارد که می خواهد اینجا از شهدا بگیرد؟»

رد پای قبیله ی آفتاب

صدای هق هق ها کم کم بلند می شود؛ پس همه حاجت دارند.

 مقتل که پیدا می شود، قدم ها هم تند می شود و صداها به گریه بلندتر.

 نوحه ای هم که از بندگوها پخش می شود، مزید علت است.

کاروانمان از هم می پاشد. گوشه ای می نشینم. هر کسی کاری می کند.

 آنقدر شلوغ است که انسان نمیداند به چه کسی توجه کند.

نماز و دعا و ذکر و سجده و عاشورا و ... و من گوشه ای می نشینم.

به همه نگاه می کنم.

دنبال چه می گردم؟...

 سرم را پایین می اندازم و فکر می کنم.

حالا این جا موقع «دریافتن» و «برداشتن» چه محصولی است؟

 روحم را می گذارم وسط و شروع به تشریح می کنم.

می خواهم آنچه را که باید داشته باشم و ندارم پیدا کنم و اینجا «دریافت» کنم.

«قبض» هم بگیرم که «ملک مطلق» خودم شود و بعد کسی «نفی» آن نکند و می خواهم آنچه که دارم و نباید می داشتم و مایه «شرمندگی» است، همین جا «طلاق» بدهم و «امضاء محضری» هم پایش بزنم و بعد با خیال راحت دنبال زندگی ام بروم.

پیش خودم عظمت «شلمچه» را محاسبه می کنم تا بتوانم حد «پس دادن» و «دریافتی» خودم را پیدا کنم.

باید دنبال مسیری باشم که از شلمچه تا آخر دنیا کشیده شده باشد؛ جاده ی هدایت. 

شعاع نور شهدا دلم را گرم می کند.

می فهمم که کوله بارم را خالی نگذاشته اند.

نگاهم را به مقتل می چرخانم؛ به زودی از یاری شما مستفیض می شوم.

حالا باید بروم.

راستی، من باید پایم را جای پای شما بگذارم اما شما چگونه قدم برداشته  اید که مورد محبت خدا واقع شده اید؟

حالا راه می افتم و می خواهم بروم و توسل کنم که راه را آنها نشانم دهند، نه من با عقل و دل پر از هوی و هوسم....

قالب وبلاگ